|
تحولات خاورميانه و تاثير آن بر انقلاب ايران و شکل گيری جمهوری اسلامی |
|
خاورميانه را بايد مرکز ثقل سياسی جهان بشمار آورد، چرا که بنابه موقعيت ژئواستراتژيک و ملاحظات عقيدتی و سياسی، از زمان جنگ های صليبی تاکنون، کانون مناقشات و جنگ های منطقه ای و بين المللی بوده و می باشد. با توجه به اين پيشينه، بخصوص تاريخ حوادث نيم قرن اخير اين منطقه، همچنين تحولات در جريان کنونی در منطقه و جهان، بنظر می رسد اين منطقه «بحران» حداقل برای دهه های نخست قرن ۲۱ نيز همچنان بعنوان مرکز ثقل سياسی جهان ايفای نقش کند. مقاله، تحليلی دارد به تحولات منطقه خاورميانه در نيم قرن اخير، سياست قدرت های بزرگ جهانی در قبال آن و تاثير اين سياست ها بر روند تحولات منطقه و ايران. مقدمه اگر تا جنگ دوم جهانی اهميت خاورميانه برای قدرت های بزرگ تنها بدليل ويژگی ژئواستراتژی منطقه و اينکه همه کشورهای درگير بنوعی در اغلب نقاط اين منطقه در حال عمليات نظامی بودند و تمام کشورهای شمال آفريقا و خاورميانه، از مراکش و مصر گرفته تا عراق، سوريه، لبنان و ايران، صحنه لشگرکشی های اصلی بودند، بعد از پايان جنگ جهانی دوم، قطب بندی جديد جهانی و تشکيل دولت اسراييل، اين منطقه را بيش از پيش در مرکز معادلات سياسی بين المللی قرار داد و تحولات اين منطقه برسرنوشت و اوضاع جهانی، بويژه ملت و کشورهای منطقه تاثير عميقی گذاشت. تاثيری که عليرغم از ميان رفتن ساختار دو قطبی جهان همچنان ادامه نيز دارد. اگر چه شوروی نخستين دولتی بود که موجوديت دولت اسراييل را به رسميت شناخت، اما تقابل سياسی بلوک شرق و غرب در خاورميانه و دولت اسراييل، تلاش دولت نوپای اسراييل برای بهره مندی از دول بزرگ(هم شرق و هم غرب) در جهت تحکيم و تامين منافع ملی خود، سياست حمايت از «جنبش های آزاديبخش ملی» (که بشکل پان عربيسم ظهور نمود) از سوی شوروی بعنوان اهرم اصلی مقابله با بلوک غرب و بالاخره کمک های مستقيم و غير مستقيم شوروی به کشورهای عربی، موجب قطع روابط ديپلماتيک شوروی با اسراييل تا پايان عمر اين دولت(شوروی) گرديد. مسئله ای که تاثير مستقيمی بر تحولات و معادلات منطقه نهاد. جنگ جهانی دوم با پيروزی متفقين بر آلمان و در راس آنها شوروی که علاوه بر بازپس گيری اراضی خود از آلمان، نيمی از اروپای شرقی را نيز به اشغال خود درآورده بود، به پايان رسيد. طبيعتاً وضعيت بوجود آمده برای بلوک غرب که در تضاد ايدئولوژيکی و تقابل ساختار سياسی- اقتصادی با بلوک شرق قرار داشت، نمی توانست خوشايند باشد. از همين رو ممالک متحده آمريکا برای جلوگيری از هرگونه «زيادی طلبی» بلوک شرق در اقدامی که ماهيت «بازدارندگی» داشت و عليرغم پايان جنگ، ژاپن را مورد حمله اتمی قرار داد. اقدامی که احتمال تکرار آن در نقطه ديگری از جهان، در کنفرانس پوتسدام بطور«دوستانه» به رهبر شوروی گوشزد شد تا از هرگونه اقدام «غيرمنتظره» خودداری نمايد. بدين ترتيب بعد از پايان جنگ جهانی دوم، جنگ سرد با معطوف شدن تمام تلاش جهان غرب برای مهار شوروی، بهر شکل و روش ممکن آغاز گرديد. اين مهار که با کمک اقتصادی ممالک متحده آمريکا به اروپا آغاز و با حضور اين دولت در تمام عرصه ها همراه بود، با چند داکترين کلی عملی گرديد. داکترين های غرب برای مهار شوروی داکترين ترومن، نخستين استراتژی در اين راستا بود که در واکنش به تحولات يونان و تورکيه و تلاش شوروی برای بدست آوردن موضعی برتر در تنگه بسفر و داردانل، از سوی رئيس جمهور وقت ممالک متحده آمريکا در سال ۱۹٤۷ اعلام شد. اين داکترين نه تنها قول کمک به يونان و تورکيه را می داد، بلکه ممالک متحده آمريکا را موظف به مقابله با «تجاوز کمونيسم» در همه جا می کرد. اين داکترين در واقع منادی تشکيل ناتو و پذيرش استراتژی «سد نفوذ» بود که کمی بعد بوجود آمد. سد نفوذ، در مفهوم اصلی اش به معنای پشتيبانی از کشورهای ضعيف حايل و مناطق پيرامون بلوک شرق بود تا از توسعه کمونيسم پيشگيری شود. مناطق اصلی خاورميانه با نظام های سياسی ضعيف و مستبد، منازعات منطقه ای و مناقشات ناسيوناليستی- ضد استعماری از مهمترين مناطق «نيازمند» به چنين استراتژی به حساب می آمدند. ممالک متحده آمريکا بعنوان بخشی از استراتژی سد نفوذ، با کره وارد جنگ شد. آن اقدام بيهوده و پر خرج و موجد نارضايتی که با برانگيخته شدن احساسات ضد آمريکايی همراه بود، با وجود آنکه به توسعه زرادخانه های هسته ای ممالک متحده آمريکا منتهی گرديد، اما از ارزش داکترين سد نفوذ کاست. حکومت جديد آيزنهاور برپايه اين واقعيات، داکترين «نگرش جديد» را ارائه کرد که «تجاوز کمونيسم» بهر جا را تهديد به «اقدام تلافی جويانه شديد» هسته ای می کرد. استراتژی نگرش جديد برخلاف استراتژی سد نفوذ، به تنهايی مستلزم هيچ گونه همبستگی کامل منطقه ای بين کشورهای خاورميانه يا مشارکت نظامی واقعی از سوی اين کشورها نبود. فقط به چند متحد با موقعيت مناسب در همسايگی شوروی نياز داشت تا با تدارک ديدن پايگاه هايی، بمب افکن های هسته ای ممالک متحده آمريکا بتوانند از آنها به بخش های مختلف شوروی دسترسی پيدا کنند. «اسلام گرايی کنترل شده» برای مقابله با «کمونيسم و پان عربيسم» در همين راستا در سال ۱۹۵۳ دولس، وزير امور خارجه ممالک متحده آمريکا پيشنهاد اتحاد جديدی بين غرب و کشورهای بخش شمالی خاورميانه، يعنی تورکيه، ايران و پاکستان را مطرح کرد. هر سه کشور علاوه بر قرار داشتن در همسايگی و يا منطقه حايل با شوروی، غير عرب و مسلمان بودند. ساختار اجتماعی- عقيدتی سنتی در هر سه کشور به گونه ای بود (و می باشد) که پتانسيل قوی مذهبی آن می توانست براحتی به فعل تبديل گردد. مسئله ای که در صورت بهره مندی مناسب سياسی و کنترل شده از آن می توانست سدی قوی در برابر ايدئولوژی کمونيستی در اين کشورها و منطقه خاورميانه باشد. بويژه در مورد ايران که با توجه به اوضاع نابسامان اقتصادی، ساختار غير دموکراتيک حکومتی و استبداد و ديکتاتوری طبقه حاکم، زمينه مساعدی برای گرايش عمومی به ايدئولوژی چپ داشت. بطور کلی مشی ايدئولوژيکی شوروی برای نفوذ در کشورهای خاورميانه که از سياست های استعماری دول اروپايی به تنگ آمده بودند، حمايت و تقويت از «جنبش های آزاديبخش ملی» برای مقابله با نفوذ بلوک غرب بود که در نهايت در خاورميانه عربی بشکل «پان عربيسم» ظهور کرد. اين مشی موجب گرديد تا شوروی نفوذ قابل توجهی در خاورميانه مرکزی بدست آورد و کانون رويارويی غير مستقيم خود با بلوک غرب را بدور از مرزهای خاورميانه ای خود (خاورميانه شمالی- تورکيه، ايران و افغانستان) نگهدارد. اما در مقابل آن، بلوک غرب هيچ مشی ايدئولوژيکی مشخص و عمومی برای نفوذ ايدئولوژيکی در کشورهای خاورميانه و مقابله با سياست ايدئولوژيکی شوروی نداشت و بيشتر می کوشيد از توان اقتصادی، نظامی و سياسی خود استفاده نمايد که اين امر با توجه به عدم امکان رويارويی مستقيم با شوروی، بصورت حمايت همه جانبه از حکومت های دست نشانده خود در خاورميانه عملی می گرديد. مشی يی که در اکثر کشورها به برقراری حکومت های ديکتاتور و مستبد و نابسامانی و تشديد اختلافات اجتماعی- سياسی در اين کشورها منجر گرديد. هدف از طرح دولس، سازمان دادن بخشی از کشورهای شمال خاورميانه يعنی تورکيه، ايران و پاکستان در کنار اردوگاه غرب بود که در دو بعد می توانست مثمرثمر واقع شود؛ ۱- کشيده شدن کانون رويارويی غيرمستقيم بلوک غرب و شرق به مرزهای شوروی در خاورميانه شمالی، در راستای «استراتژی بازدارنده» و مهار اين کشور در مرزهای خود. ۲- تقويت «اسلام گرايی کنترل شده» در کشورهای مسلمان و غيرعرب منطقه بويژه ايران و پاکستان (و بعدها افغانستان) که می توانست بعنوان سدی قوی در برابر ايدئولوژی کمونيستی ايفای نقش کند. اين امر با توجه به اينکه اکثر قريب به اتفاق کشورهای خاورميانه و کشورهای همسايه شوروی در اين منطقه، حتی برخی از جمهوری های تشکيل دهنده شوروی مسلمان بودند، بسيار حائز اهميت بود. تقويت اسلام گرايی کنترل شده همچنين ضمن تقابل و تعديل افکار پان عربيسم در کشورهای مورد حمايت شوروی، می توانست وسيله ای برای تضعيف روابط اين «کشورهای مسلمان» با «شوروی کمونيستی» باشد. از سوی ديگر جلب کشورهای مسلمان غيرعرب به اردوگاه غرب و موضع گيری آنان در قبال مناقشه فلسطين- اسراييل می توانست ضمن بهم زدن تعادل نيروها و جبهه گيری ها که به نفع شوروی و پان عربيسم بود، برای کشورهای عرب جبهه دومی را باز نمايد. با اجرای طرح دولس، بلوک غرب و در راس آن ممالک متحده آمريکا توانست موضع برتری در شمال خاورميانه (خاورميانه غيرعربی) و در نزديکی مرزهای شوروی بدست آورد. مسئله ای که همواره باعث نگرانی شوروی بود. از همين رو، هر بار که شوروی در مناطق مرکزی خاورميانه امتيازی بدست می آورد، مذاکرات دو ابرقدرت به منظور بی طرف کردن خاورميانه را پيشنهاد می کرد، يعنی، شوروی ابراز تمايل می کرد که مواضع خود را در مناطق مرکزی رها کند و در مقابل، غرب نيز از مواضع اش در بخش های شمالی دست بکشد. از آنجا که مواضع غرب در بخش های شمالی منطقه، قسمت اصلی استراتژی بازدارنده غرب بود، طبيعتاً ممالک متحده آمريکا از پذيرش اين پيشنهاد امتناع می ورزيد. پس از انقلاب ۱۹۵۸ عراق، شوروی پيشنهادش را تکرار کرد ولی سرانجام، هنگامی که ممالک متحده آمريکا تمايل خود را ابراز داشت، شوروی پا پس کشيد. تغيير نگرش دو ابرقدرت بازتاب شروع تحولی در ماهيت تعادل استراتژيک جهان بين آنها و نيز جابجايی مواضع هر يک در منطقه خاورميانه بود. پيشرفت های شوروی در زمينه تکنولوژی هسته ای و توانايی موشکی که با پرتاب «اسپوتنيک» به نمايش درآمد، اقدام تلافی جويانه شديد را به يک استراتژی ناممکن بدل نمود. بدين ترتيب رقابت دو ابرقدرت شکل ديگری بخود گرفت و خاورميانه ديگر نسبت به تعادل هسته ای حساس نبود، ولی همچنان مهمترين عرصه رقابت به دو بلوک حساب می آمد، زيرا از نظر موقعيت جغرافيايی بين اروپا، آسيا و آفريقا، حالت مرکزيت داشت، دارای منابع نفتی بود، دو ابرقدرت از پيش در آن منطقه مواضعی را در اختيار داشتند. بدين ترتيب لزوم توجه و بکارگيری استراتژی تقويت و گسترش «اسلام گرايی کنترل شده» برای مقابله با «تهاجم کمونيسم» در دستور کار بلوک غرب قرار گرفت. آغاز تحولات بنيادين در منطقه جنگ ۱۹۶۷، نقطه عطفی در مناقشه اعراب و اسراييل و رقابت دو بلوک محسوب می شود. اگر از سال ۱۹٤۸ تا ۱۹۶۷، کشورهای عربی در جبهه ای واحد و به نمايندگی از سوی فلسطينی ها با اسراييل درگير بودند و پان عربيسم ايدئولوژی اين ستيز را تشکيل می داد، جنگ ۱۹۶۷ اين رويه را بطور کلی تغيير داد. بعد از شکست مصر از اسراييل در اين جنگ، و در پی آن اشغال اراضی مصر، اردن و سوريه توسط اسراييل، جبهه واحد اعراب در مقابل اسراييل بهم ريخت. هر چند که تا آن زمان نيز رقابتی پنهان برای بدست گرفتن رهبری جهان عرب بين کشورهای عربی وجود داشت. اين جنگ و پيامدهای آن تاثير مهمی بر تحولات خاورميانه نهاد. مصر بعنوان رهبر بلامنازع جهان عرب اعتبار خود را از دست داد و ديگر کشورهای عربی بخصوص سوريه و عراق بعنوان مدعيان جديد رهبری جهان عرب به ايفای نقش پرداختند. از دست رفتن اراضی مصر، اردن و سوريه و در پی آن تضاد منافع هر يک از اين کشورها در برخورد با اسراييل برای حل و فصل مناقشه خود، باعث گرديد تا موضع گيری واحد جبهه اعراب در قبال اسراييل از ميان برود و برای نخستين بار در تاريخ اين مناقشه، زمينه و تمايلی برای مذاکره ميان کشورهای عربی با اسراييل فراهم آيد. از ديگر نتايج اين جنگ، سازمان يافتن و پا به عرصه گذاشتن «طرف سوم» در مناقشه اعراب و اسراييل بود. تقويت و تشکل يافتن فعاليت فلسطينی ها برای اعاده حقوق خود در اطراف سازمان «ساف»، علاوه بر بغرنج تر کردن مسئله، معادلات و جبهه گيری های پيشين اعراب و حاميان آنها را تغيير داد. جدال برسر بدست گرفتن رهبری جهان عرب، تضاد منافع ملی مصر، سوريه و اردن در نحوه برخورد و حل و فصل اختلافات خود با اسراييل و بوجود آمدن طرف سوم، باعث تضعيف موقعيت شوروی در ميان کشورهای منطقه گرديد. هر يک از حکومت های اين کشورها تلاش می کردند برای حفظ قدرت خود، شوروی را به حمايت و مداخله بيشتر در مناقشه بين خود و اسراييل سوق دهند. حل و فصل «پيروزمندانه» مناقشه برای هر يک از اين کشورها با اسراييل جنبه حياتی برای حکومت های آنان داشت که با منافع و غرور ملی و موقعيت داخلی آنان گره خورده بود. اما شوروی برای حفظ توازن قوا بين کشورهای عربی و بطور کلی در منطقه، از ارسال «بی رويه» تسليحات به اين کشورها خودداری می نمود. امر که به تدريج به سردی روابط بين اين کشور و متحدين منطقه آن منجر گرديد. ادامه اين روند به برتری موقعيت ممالک متحده آمريکا در مقابل شوروی در خاورميانه منجر شد. چرا که شوروی در ميان «وابستگان» در حال نزاع و رقابت خود، گرفتار شده بود. بخصوص، پس از آنکه شوروی ناسيوناليسم عرب را اسباب دردسر تشخيص داد، کوشيد به همکاری و کمک خود به آن دسته از «وابستگانش» که بصورت گروه های پارتيزانی فعاليت می کردند و با اسراييل دشمنی داشتند، بيفزايد و از اين راه موقعيت خود در منطقه را تقويت نمايد. اين کار تغيير رويه «خطرناکی» بود که تا آن زمان از آن دوری می جست. در مقابل، در طول اين مدت موقعيت ممالک متحده آمريکا در تورکيه، ايران و پاکستان در بخش شمالی خاور ميانه، و اسراييل، اردن و عربستان سعودی در بخش مرکزی خاور ميانه که با کمک های نظامی و اقتصادی همراه بود، مستحکمتر شده بود. ايران، تورکيه و پاکستان که عرب نبودند، نه تنها در آشوب های ناشی از ناسيوناليسم عرب دخالتی نداشتند، بلکه وزنه متقابلی در برابر کشورهای عرب بشمار می رفتند و در مقابل حملات آنان از اردن و عربستان، حمايت می کردند. اين تحولات در کل باعث گرديد تا جبهه واحد کشورهای عربی در مقابل اسراييل از ميان برود، موجب تقويت موضع اسراييل شود، باعث تقويت نقش داکترين«اسلام گرايی کنترل شده» شود که ضمن «حساسيت» نشان دادن به مناقشه فلسطين و اسراييل، با پان عربيسم و افکار کمونيستی مخالفت می ورزيد و از همه مهمتر، موجب گردد تا کانون مناقشه از خاورميانه مرکزی به خاورميانه شمالی يعنی سرحدات شوروی تغيير مکان پيدا کند. تغيير کانون رقابت دو ابرقدرت و پيامدهای آن اين مسئله يعنی تغيير کانون رقابت و رويارويی دو ابرقدرت از خاورميانه مرکزی به خاورميانه شمالی باعث تحولات مهمی در کل منطقه، بخصوص در عراق و ايران شد. روندی که زمينه آن از اوايل دهه هفتاد آغاز گرديد. دهه هفتاد فصل نوينی در تحولات منطقه بود. پس از درگذشت جمال عبدالناصر(۱۹۷۰)، انور سادات جانشين او، رسماً علاقه خود به امضاء پيمان صلح با اسراييل را در برابر اعاده صحرای سينا، اعلام نمود. اما اسراييل چنين معامله ای را رد کرد و بدلايل امنيتی بر حفظ بخش هايی از سينا اصرار ورزيد. در همان سال ممالک متحده آمريکا با اسراييل عملياتی را رهبری کرد که مانع مداخله سوريه در اردن، بمنظور پشتيبانی از «ساف» شد که از سوی شوروی حمايت می شد. رد پيشنهاد مصر از سوی اسراييل موجب شد تا سادات در سال ۱۹۷۳ جنگ ديگری را برای بازپس گيری اراضی اشغالی خود به راه اندازد. اگر چه در ابتدا و مانند جنگ های قبلی پيروزی چشمگيری نصيب اعراب گرديد، اما در نهايت اين دولت اسراييل بود که توانست مسير جنگ را تغيير دهد. اين جنگ مواضع و منافع دو ابرقدرت شرق و غرب را بطور بنيادين دگرگون ساخت. در طول جنگ هر دو از تنش زدايی سخن می گفتند، ولی عمليات ارسال تسليحات برای حمايت از کشورهای وابسته خود را بشدت گسترش دادند و برای نخستين بار خود را درگير جنگ اعراب و اسراييل کردند. سپس هر دو بطور مشترک و برای پايان دادن به جنگ از آتش بس حمايت کردند تا پيش از آنکه اسراييل بتواند به پيروزی قطعی و نزديک بر اعراب دست يابد، به جنگ پايان داده شود. اگر چه بنظر می رسيد رويارويی اعراب با ممالک متحده آمريکا که بشکل «سلاح نفت» و تحريم کامل آمريکا همراه بود، شوروی را در موقعيتی برتر قرار داده است، اما حمايت ممالک متحده آمريکا از اسراييل (که موجب آن تحريم شده بود)، در واداشتن اعراب به روی آوردن به ممالک متحده آمريکا و درخواست توافقی قابل پذيرش، بسيار موثر واقع شد. همه اين تحولات شرايط مناسبی را بوجود آورد تا داد و ستد واقعی برای پيشبرد و عقد صلح که خواست آمريکا بود، صورت پذيرد. بدين ترتيب و پس از آنکه ممالک متحده آمريکا بعنوان ناجی مصر در مقابل عدم شکست کامل اين کشور در برابر اسراييل ايفای نقش نمود، کوشيد با ديپلماسی «گام به گام» به درگيری ميان مصر و اسراييل پايان دهد. روندی که با پيمان مصر و اسراييل بر سر سينا در سال ۱۹۷۵ شکل جدی بخود گرفت و در نهايت به عقد قرارداد صلح ۱۹۷۹ ميان دو کشور منجر گرديد. پيمان صلحی که نقطه عطفی در جنگ سی ساله اعراب و اسراييل محسوب می شد. تحولات سال های نخستين دهه هفتاد در کل به تغيير آرايش نيروها و موضع گيری کشورهای منطقه، همچنين جابجايی و متمرکز شدن کانون رويارويی دو ابرقدرت در منطقه خاور ميانه شمالی منجر گرديد. در نتيجه اين تحولات صف آرايی جديدی در شمال خاورميانه بوجود آمد که خبر از تحولات عميقی در آينده نزديک داشت. اين صف آرايی که در واقع رويارويی دو ابر قدرت در سيمای کشورهای منطقه بود، بشکل بلوک بندی سوريه، عراق، افغانستان در مقابل تورکيه، ايران، پاکستان خودنمايی می کرد. هر چند که ميان کشورهای هر يک از بلوک بندی ها نيز اختلاف هايی به چشم می خورد. تمامی اين تغيير و تحولات نقش مهمی در موضع گيری و تغيير مشی سياسی دو کشور مهم و قدرتمند منطقه يعنی ايران و عراق داشت. تغيير مشی يی که با عقد پيمان «الجزاير» ميان دو کشور آغاز و با بروز انقلاب در ايران، حمله شوروی به افغانستان، شکل گيری حکومت اسلامی و شروع جنگ ميان دو کشور ادامه يافت. ادامه دارد مرکز مطالعات و تحقيقات فرقه دموکرات آذربايجان- آدفام ۲۸ دی ماه ۱۳۸٤
|